بعدازچندوقت یکی ازدوستان قدیمم را دیدم.میدانیدکجا؟
روزسه شنبه طبق عادت همیشگی رفته بودم امامزاده صالح درحال زیارت آقا بودم
که متوجه کسی شدم اوپشتم ایستاده بودودستش راروی شانه من گذاشته بود.
رویم را برگرداندم وبابهترین منظره دنیا روبرو شدم.دیدن یه دوست قدیمی صمیمی
بعداززیارت ۲تایی رفتیم داخل حیاط.ازهمه جا صحبت کردیم ودرعرض چندساعت
تمام خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستان را مرور کردیم.ولی او باید میرفت کار داشت
برای همین شماره تلفنم را بهش دادم تا او را دوباره گم نکنم.حالا منتظر زنگ اونم.
دعا کنیددوباره اورابه بینم خیلی حرفها برایش دارم که دوست دارم او بشنود.به قول
معروف به اندازه یه مثنوی.
یا حق
|
+| نوشته شده توسط
سوفی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
|